محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2246

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « اين دختر قرافصه . . . » عثمان گفت : « يك كلمه در باره او مگو كه روسياهت ميكنم كه او از تو براى من نيكخواه تر است » گويد : مروان خاموش ماند . عبد الرحمان بن اسود بن عبد يغوث گويد : خدا مروان را روسياه كند . عثمان برون آمد و مردم را خشنود كرد و بر منبر گريست و مردم بگريستند و ريش عثمان را ديدم كه از اشك تر شده بود و مىگفت : « خدايا به پيشگاهت توبه مىآورم ، خدايا به پيشگاهت توبه ميآوريم ، خدايا به پيشگاهت توبه ميآورم ، اگر حق مرا به مقام بندهء مملوك برد بدان رضايت مىدهم ، وقتى به منزل خويش روم پيش من آييد به خدا روى از شما نهان نمىكنم و موجب رضاى شما مىشوم و رضاى شما را فزون ميكنم و مروان و كسان وى را دور ميكنم » گويد : و چون به خانه رفت بگفت تا در را گشوده نگه دارند و بدرون رفت . پس از آن مروان پيش وى رفت و چندان از اين در و آن در گفت كه از راى خويش بگشت و از آنچه مىخواست كرد ، باز آورد پس از آن سه ، روز عثمان برون نيامد كه از مردم شرم داشت و مروان پيش مردم آمد و گفت : « دور شويد ، مگر آنكه بخواهندش سوى خانه هاى خويش رويد ، اگر امير مؤمنان كسى را بخواهد كس بطلب او ميفرستد و گر نه در خانهء خويش بماند . » عبد الرحمان گويد : پيش على آمدم و او را ميان قبر و منبر يافتم ، عمار ياسر و محمد بن ابى بكر نيز پيش وى بودند و ميگفتند : « مروان با مردم چنين كرد و چنان كرد » گويد : على رو به من كرد و گفت : « سخنان عثمان را شنيدى ؟ » گفتم : « آرى » گفت : « سخنان مروان را كه با مردم گفت شنيد ؟ » گفتم : « آرى »